خدا
•گرهیچکسهمرهمانیستخُداهَست🫀✨🌿•
گاهۍ وقتها باید یہ نقطھ بذارۍ
وسط زندگیت وُ از اول شروع کنے .
باز بخندۍ، باز بجنگے، باز زمین بخورۍ
و محکمتر بشۍ ..
گاهۍ باید یہ لبـخند بھ تموم ِ تلخےها
بزنۍ و بگـے :
مرسۍکھیادمدادینبہخودمتکیہکنم !
🤎
و اما نیمه شبی من خواهم رفت از دنیایی که مال من نیست از زمینی که مرا بیهوده بدان بسته اند
•گرهیچکسهمرهمانیستخُداهَست🫀✨🌿•
گاهۍ وقتها باید یہ نقطھ بذارۍ
وسط زندگیت وُ از اول شروع کنے .
باز بخندۍ، باز بجنگے، باز زمین بخورۍ
و محکمتر بشۍ ..
گاهۍ باید یہ لبـخند بھ تموم ِ تلخےها
بزنۍ و بگـے :
مرسۍکھیادمدادینبہخودمتکیہکنم !
🤎
تو به تحریکِ فلک، فتنهیِ دورانِ منی!
من به تصدیقِ نظر، محوِ تماشایِ توام...✨
ما به خاطر تمام قلب هايى كه عاشق كرديم
اما ناگهان رهاشون كرديم و گذشتيم
به خاطر امیدهایی که ایجاد کردیم
اما یک دفعه دل شکستیم و رفتیم
به خاطر همه حضورهایی که داشتیم
اما در حقیقت نبودیم و نمیخواستیم باشیم
به خاطر تمام رفتن های بی دلیل
ما به خاطر تمام این ها هستیم
و باید باشیم تا یاد بگیریم که
قلب آدم مثل شیشه میمونه
و اگه بشکنه سخت ترمیم میشه
و ممکنه دیگه هیچ وقت شکل اولش نشه
یاد بگیریم که اعتماد ارزشمندترین حس بین دو نفر هست پس خدشه دارش نکنیم و از بینش نبریم
یاد بگیریم که خالص بودن و واقعی بودن و صادق بودن چه قدر زیباست
و ياد بگيريم كه عاشق شدن و عاشق كردن یک نفر مسئوليت و ارزش و بها داره
بنابر اين زمانى احساسات كسى را تحت تاثير قرار بديم كه از احساس خودمون مطمئنيم 🥺
دلم پيش توست…
مي دانم که ميداني…
چون خودت گفتي اري مي شناسمت…
خواستم بگويم هواي کلماتم بي تو سرد است…
برگرد…
دستم به تو نمي رسد
حتي در شعرهايي
که به دست خودم مي نويسم …
پس همچنان
در ارتفاع دورترين استعاره ها بمان
مبادا که دست کسي به تو برسد
دلتنگم و دلتنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
عاشق نشدی، لنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
کو قطرهی اشکی که به پای تو بریزم که بمانی؟
بی اسلحه در جنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
تو آن بت مغرور پیمبر شکنی داغ ندیدی
دلبسته به یک سنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
تو تابلوی حاصل دستان هنرمند خدایی
نقاشی بی رنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
گشتم همه جارا، پی چشمان پر از شوق تو اما
فرسنگ به فرسنگ نبودی که بدانی چه کشیدم...❤️🩹
فکر کردن به تو…
پنهانی ترین کار زندگی من است
و تو
پنهانی ترین دلتنگی من هستی
پنهانی ترین لبخندی در صورتم
وپنهانی ترین مسبب حالت روزانه ام
و روزهای زیادیست که ساکتم
تا همیشه دوستت دارم
مدت هاست ...
حالی از من نمی پرسی...
تا مبادا بگویم ...
خوب نیستم و رفاقت مجبورت کند ...
همراهِ درد این دل شوی.
می دانم برای بد حالی های من وقت نداری؛
اما بپرس...
قول می دهم پاسخ را کوتاه کنم...
و بگویم خوبم...
بپرس.
می خواهم فقط کمی...
دلم قرص شود که هنوز ...
مرا در خاطرت داری...
تو خواستنیترین رخداد تمام عمر منی
عیدت مبارک❤️
آرامشِ بودنت رو خوب یادم نگه میدارم
یه روز میگردم پیدات میکنم، میام میشینم کنارت خیره میشم به صورتت. شاید ساعتها طول بکشه و من هنوز خیره مونده باشم به صورتت. اگه از نگاه کردن به تو خسته شدم، سرمو میذارم رو شونهات و این بار برای مدت بیشتری اونجا میمونم. وقتی از خوابِ رو شونهات بیدار شدم، تو بغلت مچاله میشم و بوی تورو تا بتونم نفس میکشم. اگه یه روز پیدات کردم، قول میدم اون مدتی که کنارتم، خوب تماشات کنم؛ قشنگیِ چشماتو، زیباییِ لبخندتو، آرامشِ بودنت رو خوب یادم نگه دارم. کنارت قدم بزنم، به حرفات گوش کنم، صداتو به گوشام بسپورم و از قلبم بخوام لحظههایی که کنارته رو خوب یادش نگه داره. اگه یه روز پیدات کردم، قول میدم مدتی که با تواَم، هر چقدرم که زمان کمی باشه، تو رو زندگی کنم. اون مدتی که کنارتم، طوری زندگی کنم که وقتی دوباره ازت دور شدم، انقدری از تو توی قلب و ذهنم داشته باشم، که بتونم دلتنگیامو تحمل کنم. اگه یه روز پیدات کردم، قبلِ اینکه دوباره از تو دور بشم، بهتر و محکمتر از قبل بهت میگم چقدر دوستت دارم. تو چشمات نگاه میکنم و بهت میگم که چقدر قلبم تو رو دوست داره. اگه یه روز پیدات کردم، میخوام انقدر تو رو به حرف بگیرم و سعی کنم برام حرف بزنی که بعدا حسرتِ حرف نزدن باهات رو نداشته باشم. اگه یه روز پیدات کردم، میخوام برای همه روزایی که قراره تو نباشی و دلتنگت بشم، از تو توی قلب و ذهن و چشمام یه نسخه نگه دارم. حفظ کنم لحظه به لحظهی بودنت و داشتنت رو. اگه یه روز پیدات کردم، طوری تماشات میکنم که بشی قشنگترین منظرهای که قراره چشمام برای همیشه یادشون نگه دارن؛ مثل یه رویایِ زیبا.♥️
امشب با شب های قبل،
عجیب فرق داشت...
دلم برای بودنت، تنگ شده بود!
برای آن روزهایی که با بوسه های پی در
پی، مرا شیفته ی خود میکردی...
شاعر می شدی تا با شعرهایت،
حال دل غمگینم را بهبود بخشی!
برای روزهایی که وقتی غم داشتم،
تو با آغوشت تمامِ غم هایم را به جان
میخریدی!
وقتی مرا به آغوش می کشیدی؛
گرمی نفس هایت، عطر تنت، حتی گوش دادن به صدای قلبت؛ مرا بیشتر از هر لحظه ای به آغوشت محتاج تر میکرد...
و رها کردن آغوشت،
حتی یک ثانیه برایم دشوار شده بود!
اولین باری که حس کردم دوستش دارم رو یادم نمیاد،
اما اولین باری که گفت «دوستت دارم » رو فراموش نمیکنم.
یه روزایی توی زندگی هست که دیگه بر نمیگرده،
یه آدمایی به زندگیت میان که دیگه تکرار نمیشن،
یه کسایی از زندگیت میرن که جاشون همیشه خالی میمونه.
اگه این شانس رو داشتم که به عقب برگردم،
میرفتم به اولین روزی که اسمم رو صدا زد.
به اولین باری که میخواست یه حرفی رو بزنه و نتونست.
به روزی که دوستم داشت و نگفت.
انقدر توی اون روز میمونم که همونجا بمیرم.
مگه آدم چندبار این شانس رو داره
که خودش رو توی چشمای کسی ببینه!
ولنتاینت مبارک دورترین نزدیک من با اینکه برا من نیستی
یه عمر با رویای بودنش
بعد یه عمر حسرت بودنش
زیباست نه؟!
یک سال گذشت که شبها به خاطر غصههام گریه کردم و روزها به خاطر دیگران خندیدم
یک امروز را دلم میخواد برای دل خودم غمگین باشم
تولدت مبارک خود غمگین من…
1374/11/15
کاش بودی
- تو مرو،گر همه رفتند غمی نیست، تو باش...💙
تو شاید این نوشته ها رو بخونی
من همین نوشته ها رو هم ندارم
چقدر حـــــافظ یلدا نشـــین ورق بخورد؟
تو ناســروده ترین بیت فال من شده ای
چقـــدر لکنت شب گریـه را مجاب کنم؟
خدا نکرده مگر بی خیـال من شده ای؟
سلام مــاه مــن !
دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!
گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..
احوال مهتابیت چطور است ؟!
چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!
چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!
چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!
چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!
چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !
راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!
می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!
یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !
تو فقط ماه من بمون و باش !
ماه من !
مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش !
این رسم روزگاره...
کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي **از آنکه خوب نگاهش کني. **از آنكه او را در آغوش بگيري . ** از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ، **از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، و تو خيال ميكردي تا آخر دنيا مي توني هر روز طلوع آفتاب را با او تماشا كني .
رسم روزگاره:
کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، بدون اينكه حتي ردي و نشوني از خودش در دنياي تو به جا بزاره .چه آرزوهايي با او نداشتي ، چه آينده ي زيبايي را با او مي ديدي، فرصت نشد كه فقط يك بار سرت را بر روي شانه هايش بزاري و گريه کنی.
رسم روزگاره:
وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز خوشبختي را در كنار او حس نكردي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي ، دركمال ناباوري مي بيني كه او را در کنارت نيست . چه فكر پوچي بود كه دست در دست او خنده کنان تا اوج آسمان خواهي رفت و او صورتت را پر از بوسه ميکند.
رسم روزگاره:
با خود گفتي اگر اين بار ببينمش دست او را مي گيرم ، خيلي محكم مي گيرم و نمي گذارم كه برود . او بايد براي هميشه ** بماند . دستي را گرفتي اما اين دست كيست كه خيلي سرده ؟ تو دست در دست تنهايي دادي . اون دست رهات نمي كنه !
رسم روزگاره:
او که ميرود ، براي هميشه هم مي رود .و آنقدر تنها مي شوي که حتي نام روزها را فراموش ميکني و گذشت زمان را احساس نمي كني ، از صداي تيك تيك ساعت بيزار مي شوي و با آنكه تنگ دل تو شكست اما ماهيش آزاد نشد.
راستی تو كه او را خيلي دوست داري: اگه هنوز باد شمعهایت را خاموش نکرده، اگه هنوز شمع بالهايت را نسوزانده ، اگه هنوز می توانی به او هديه اي ، شاخه گلي بدهي و پس قدر لحظه لحظه ي اين روزها را بدان . او را در آغوش بگير و تا فرصت داري به او بگو :
دوستت دارم.....
سکوتش زیبا بود و خلوتش دلنشین؛ وقتی بود، همه جا تاریک بود و من را به دنیایی دیگر میکشاند… دنیایی از جنس آرامش! شب… تاریک بود و سیاه و آرام… اما قصه آن شب فرق داشت!
آن شب ضیافت باران بود و من مثل همیشه در تمنای باران، بی چتر به زیر دوش آب آسمان رفتم… و او میخواند…
یک شب گرم و تب آلود
آمدی از شهر باران
ناگهان از هر جوانه
گل بر آمد چون بهاران
ای تو از نسل بهاران
ای امید سبزهزاران
ای صدایت پاک و معصوم
چون سرود چشمه ساران
باران پاییزی جایش را به باران بهاری داد، هوا بهاری شد و من مست از عطر بهار، سرشار شدم از طعم خواستن و چه خوش طعم بود این خواستن با چای سرگل لاهیجان! مهمانی باران و چای و سمفونی زیبای باران رگباری! اما او میخواند و باز هم میخواند…!
ای نگاه تو همیشه
مثل دریا بیکرانه
ای بلند گیسوانت
خوشترین شعر شبانه
سر و کله دریا از کجا پیدایش شد، نمیدانم؛ اما نگاهش زیبا بود و دریایی! چای در دست، به حرکات دیوانه وارم زیر باران زل زده بود! هیچ نمیگفت و نگاه دریایی اش بر سرخی گونه هایم میافزود! شرمی خواستنی زیر باران! بدنم یخ زده بود و من بی اعتنا به این سرما، چشمهایم را به چشمهایش دوختم… نگاه گرمش بر سرمای وجودم تاثیری نداشت… دستش را به سمتم دراز کرد… با اشتیاق دستانش را گرفتم… حرکات دیوانه وار و ناموزونم زیر باران، تبدیل به رقصی زیبا شد…رقص تانگو با عطرِ چایِ سرگلِ لاهیجان! قطرات باران از سر و رویم میچکید، موهایم که مشکی تر از قبل شده بود به صورت و گردنم چسبیده بودند… با دستان گرمش موهایم را به کناری زد، تن سردم از حرارت دستانش گرم شد، دست دیگرش در دستانم بود و من به آرزوی دیرینهام رسیده بودم! رقص تانگو زیر بارش باران با عطر و بوی چای! ساکت شده بود، هیچ نمیخواند… گوش به آواز باران سپردیم و رقصیدیم… این بار من بودم که خواندم و فریاد زدم…
ای که نامت در زمانه
گشته در خوبی فسانه
کرده اینک در دلِ من
آتش عشق تو خانه
ضربان قلبم تند تر از قبل شده بود… این بار با بدنهایمان نوشتیم… آنچه را که چندین شب در فضای مجازی نوشته بودیم! این بار نوبت رسید تا دست و پاهایمان هم کلام شوند… چشمهایمان حرفها برای گفتن داشت… دستهایش حریصانه دستهایم را گرفته بودند و رقص پاهایمان تماشایی بود چه رویایی به هم میپیچیدند دست و پایمان! با هم همصدا شدیم، خواندیم و خواندیم…
ای که نامت بر لب من
معنی خوبِ سرودن
خوشترین ایام عمرم
لحظه های با تو بودن
صدای آشنایی مرا به خود آورد! چی کار میکنی دختر؟ ساعت ۲ نصف شب تو حیاط زیر بارون… بدو بیا تا سرما نخوردی! دستانم میلرزیدند، با چشمانی بی رمق با باران وداع کردم ،به کنج اتاقم خزیدم! بخاری خاموش بود ، به دیوار اتاق تکیه کردم، دوباره این درد لعنتی به سراغ معدهام آمد! گفته بودند از اعصاب است! لپ تاپم را روشن کردم، وارد دنیای مجازی شدم…. باز هم چراغش خاموش بود!
.
بچه که بودم وقتی مریض میشدم ؛
عزیز میگفت :
تا شب نشده ببرینش دکتر ،
شب که بشه بدتر میشه ها!
می خندیدم و میگفتم :
مریضی مریضیه دیگه عزیز چه ربطی به روز و شبش داره؟ می:گفت ننه من نمیدونم چه حکمتیه ؛
ولی همه درد و ،مرضا شبا زورشون به آدم میچربه
خدا بیامرز حق داشت
شب قشنگه ها ؛
ولی گاهی محلی بی رحمه
هر گرفتاری و غم و غصه ای که داشته باشی
شاید روزا بتونی با کار کردن و شلوغ کردن دورت کم رنگش کنی : ولی امون از اون ساعتی که خورشید وسط آسمون ؛ جاشو به ماه بده و تو بمونی و تنهاییت و غم و غصه هات!
بقول عزیز
هر دردی شبا زورش به آدم میچربه ؛ هر دردی :)
برایت امشب اینچنین مینویسم ماه دلم...چشمانم را تا حوالی صبح به آسمان گره میزنم شاید در دل تاریکی شب ستاره ای بدرخشد و خبر آمدن تو را چشمک زنان به من برساند....کاش میدانستم در کدامین سرزمین میتوان تورا پیش خرید کرد ودر قلبت برای همیشه اُتراق کرد .....کاش میتوانستم اشک گوشه دیده گانت باشم تا بدانی همیشه برای بیقرار شدنت جاری میشوم.
امشب با شب های قبل،
عجیب فرق داشت...
دلم برای بودنت، تنگ شده بود!
برای آن روزهایی که با بوسه های پی در
پی، مرا شیفته ی خود میکردی...
شاعر می شدی تا با شعرهایت،
حال دل غمگینم را بهبود بخشی!
برای روزهایی که وقتی غم داشتم،
تو با آغوشت تمامِ غم هایم را به جان
میخریدی!
وقتی مرا به آغوش می کشیدی؛
گرمی نفس هایت، عطر تنت، حتی گوش دادن به صدای قلبت؛ مرا بیشتر از هر لحظه ای به آغوشت محتاج تر میکرد...
و رها کردن آغوشت،
حتی یک ثانیه برایم دشوار شده بود
هنوزم صدای تو را دارم صدای شعر خواندت چقدر خواب ببینم مال من شده ای یادته بغض داشتی و واسم خوندی هنوزم نگهش داشتم هنوزم مث این شب و روزا گوش میدم 🥺
اگر برای ابد هوای تو نیوفتد از سرم چه کنم
دلم تنگ است برای کسی که نه میتوان او را داشت نه میتوان او را خواست فقط میشود سخت برای او دلتنگ شد در حسرت داشتنش سوخت
نمیدونم کجایی و چیکار میکنی نمیدونم حالت چطوره نمیدونم توام بعد این همه مدت دلت تنگ شده یا نه اما خوب باش بخند بهت نگفته بودم هیچ وقت ولی هول تو بودم قلبم فقط موقع دیدن تو تند تند میزد با تو که بودم دلم نمیخواست زمان بگذره همه چی همیشه با تو سزجاش بود الانم که نیستی خیلی مواظب خودت باش میری بیرون لباس گرم بپدش اخه تو همیشه سردت میشد پتو پیچ میشدی:) یه روز بالاخره یاد من میفتی پیش خودت میگی بد بود ولی دوستم داشتا میگی وقتی های ک نیاز داشت کنارش باشم نبودم ولی باز دلش تنگ میشد
نمیدونم چیشد فقط میدونم شرمنده تو و خودم شدم
حتی نمیدونم اینجا رو یادته یا اینم فراموش کرد
دل
1401/10/28
57♡19
- حال بدتو برام توصیف کن
+ یعنی چی ؟
- یه جور توصیف کن بفهمم چقدر حالت بده
+ نه احساس شکستگی میکنم ، نه خستگی ، نه اشک و نه داد و فریاد ! من فقط حالم بده ، اونقدر که هیچ دردی براش قابل توصیف نیست...🚶♀
یک امروز را ناخوش احوالم؛
همین یک روز را برایم کسی باش،
که تمام عمر برایت بودم
بی ما چه میکند دلت؟ که بی تو جان میکَنَد دلم... ❤️
ولی یه شب بهت زنگ میزنم میگم که چقدر خیلی جاها کم گذاشتی،
میگم که شبایی که فکر کردی حالم خوب بوده من با گریه خوابیدم،
میگم حسرت یه عالمه دوست داشتن و گفتن فقط یه دلم برات تنگ شده رو گذاشتی رو دلم،
میگم چقدر همه جا به فکرت بودم و تو به فکر همه بودی جز من،
میگم که چقدر با همه اینا تا آخر رابطمون جنگیدم برامون، برعکس تو!🖤✉️
.::. [ مطالب قدیمیتر ]