عاشقانه های من

و اما نیمه شبی من خواهم رفت از دنیایی که مال من نیست از زمینی که مرا بیهوده بدان بسته اند

دلنوشته

بعضی وقتا حالت یه جوریه؛

در ظاهر همه چیز مرتبه،

اما یه صدایی از درونت میاد که 

هی میگه " یه کاری کن برام"

بهش اهمیت نمیدی،

نمیخوای بشنویش...

سعی میکنی عادی باشی،

گاهی دلت میخواد خودتو خالی کنی،

حرف بزنی،

اما سَر برمیگردونی تا کلمه بیاد رو زبونت،

پشیمون میشی از حرف زدن؛

حتی از حرکت کردن!

بدتر از قبل آروم آروم میری توی خودت...

یه جوری که دیگه حتی خودتم‌نمیبینی...!

از اینجا به بعد بعضی از ادا اطوار آدما و حرفاشون، 

برات پوچ و بی معنی میشه!

میرسی به این جمله که " خب تهش چی؟"

جواب داری بدی اما فقط نگاه میکنی


♥ شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۰ ساعت 17:35 توسط ستاره

😻

تو همون قوت قلبی که تا بهت فکر میکنم،تمومه خیالم پر از راحتی میشه

در كویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتممی دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم

 

در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو

 

نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است كه هرگز درآن ركودی نیست

 

می خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی

 

بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم

 

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم

 

زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان

 

تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم

 

دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد

 

بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم

 

تو در پاسخ به عشقم همیشه سكوت را اختیار كردی

 

و زمانی که از لبانت شكوفه های عشق و محبت بیرون می اید

 

و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش می كند

 

ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

 

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم

 

بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند

 

تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

 

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

 

بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم

 

بگذارتا صدف دریای دل من باشی

 

كه مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد

 

می خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم

 

ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

که من او را چگونه دوست داشتم

ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشید پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مكش

 

 


♥ چهارشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۰ ساعت 13:44 توسط ستاره

خدایا ممنونم

من خدایم را دوست دارم...عاشقانه و معصومانه!

بارها اتفاقاتی در زندگی‌ام پیش آمده که، حجم عظیم نگرانی بیخ گلویم را چسبیده و کارد به استخوان طاقتم رسیده...

پیش آمده که مستأصل و درمانده تسلیم زندگی، سرنوشت و آینده شدم و شبیه کودکی ناتوان، اشک تنها تسکین روزهایم شده...

اما میانِ تمامِ این اضطراب ها، 

لابلای همین دغدغه‌های دلهره‌آوری که خونِ رگ‌هایم را خشک میکرد،

یادم نمی‌رفت خدایی هست که همیشه حضور پررنگش را در گوشه گوشه‌ی زندگی‌ام حس میکردم...

یادم نمی‌رفت که دستم را میگیرد...

حالم را خوب میکند و خودش

 روی همه‌ی نگرانی‌هایم گَردِ معجزه می‌پاشد...

همان خدایی که دوستم دارد.‌.بدون آنکه خیری برایش داشته باشم...

بدون آنکه بنده‌ی کاملی باشم و کفه‌ی ترازوی خوبی‌هایم بیشتر از بدی‌هایم باشد..‌

خودم دیدم...حس کردم...نفس کشیدم...

دقایقی را که در اوج ناامیدی و غم نگاهش را از من و زندگی‌ام دریغ نکرد...

من خدایم را دوست دارم...عاشقانه و معصومانه!

و این شعر زیبا را هر لحظه به گوشِ جان زمزمه میکنم:

«گر نگهدار من آنست که من میدانم...شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد


♥ شنبه یازدهم دی ۱۴۰۰ ساعت 10:42 توسط ستاره

چقد خواب ببینم مال من شده ای

بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است

 

شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است

 

 

 

آنچنان می فشرد فاصله راه نفسم

 

که اگر زود اگر زود بیایی دیر است

 

 

 

رفتنت نقطه ی پایان خوشی هایم بود

 

دلم از هرچه و هرکس که بگویی سیر است

 

 

 

خواب دیدم که برایم غزلی می خواندی

 

دوستم داری و این خوب ترین تعبیر است

 

 

 

سایه ای مانده ز من بی تو که در آینه هم

 

طرح خاکستریش گنگ ترین تصویر است

 

 

 

کاش می بودی و با چشم خودت می دیدی

 

که چگونه نفسم با غم تو درگیر است

 

 

 

تارهای نفسم را به زمان می بافم

 

که تو شاید برسی، حیف که بی تاثیر است

 

 


♥ یکشنبه پنجم دی ۱۴۰۰ ساعت 16:43 توسط ستاره

منو جا نزار

" من همیشه حواسم هست که وسایلم و جا نزارم

موبایلم، کلیدم ،کیف پولم و خیلی چیز های دیگه

تو چطوری منو جا میزاری میری؟؟

یاد منم بده


♥ یکشنبه پنجم دی ۱۴۰۰ ساعت 11:52 توسط ستاره

😔

عشق نیست

ذوق نیست

اشتیاق نیست

همان دلتنگی

بی پایان

است که

روزها

دیوانه ام میکند

شبها

حیرانم!!

امشب هم گذشت

تو

در خواب

ولی من

بدون خواب

باز هم

مثل همیشه

برای تو می نویسم


♥ پنجشنبه دوم دی ۱۴۰۰ ساعت 12:18 توسط ستاره

گناهش با من

تو بگو وصف لب یار ، گناهش با من
تو بخوان نغمه ی دلدار ، گناهش با من

تو بیا مست در آغوش من ودل خوش دار
مستی ت با بغلت هر دو گناهش با من

تو مرا گرم بخوان گرم بگیرم در بر
مردمان هر چه بگویند ، گناهش با من

تو بمان در بر من محرم اسرارم باش
گر بگویند گناه است ، گناهش با من

روز محشر که خدا نامه ی ما می بیند
به شعف گویداز این عشق گناهش بامن


♥ چهارشنبه یکم دی ۱۴۰۰ ساعت 15:0 توسط ستاره