عاشقانه های من

و اما نیمه شبی من خواهم رفت از دنیایی که مال من نیست از زمینی که مرا بیهوده بدان بسته اند

باهم حرف بزنین

منو اون بلد بودیم چجوری حال همو خوب کنیم ،
یه ترفندی داشتیم به اسم هرکی زودتر خوب بشه برندس ،
یه مدت حالمون خوب نبود نه من نه اون از اولم اینطوری بودیم حالو احوالمون رو هم تاثیر داشت !
نه اون دیگه حرف میزدو قدمی برمیداشت واسه برنده شدن واسه خوب شدن !
نه من دیگه حوصله ی اینو داشتم که واسه حال خوبش خوب بشم ...
بعد مدتها یه روز بهم نگاه کردو گفت حیف مانیست که باهم خوب نباشیم 
آخه ما کنار هم خیلی خوبیم !
اولش حوصله حتی شنیدن حرفاشم نداشتم نه این که ازش بدم بیادا نه 
جون ما بوده و هست !
انقدر ناراحتم کرده بود میترسیدم قاطی حرفاش باز ناراحتم کنه ،یکم که حرف زدیم دیدم اونم از حرف زدن با من ترسیده بوده ...

دوساعت حرف زدیم من گفتم اون شنید اون گفت من شنیدم ...
بعدش قول دادیم سعی کنیم از این به بعد اون  اشتباه هارو نکنیم یا اگه از یکیمون سرزد به هم گوش زد کنیم و متقابلا عذر خواهی ...
از اون حرف زدنه به بعد دوهزار ساله کنار هم خوشبختیم ،
 الان مدام دیگه باهم حرف میزنیم ...
مدام برنده ایم ...
باهم حرف بزنین 
باهم حرف بزنین ،
همه ی بغض ها، درد ها ،کدورت ها،اخم ها،قهر ها از حرف نزدن میاد ،
باهم زیاد حرف بزنین 
زیاده روی کنین 
همین


♥ پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 23:56 توسط ستاره

شعر شبانه

عادت کرده بود قبل از خواب برایش شعر بخوانم
یکجوری عادت کرده بود که تا نمی‌خواندم خوابش نمی‌برد
یادم هست یک شب داشتم از مسافرت بر می‌گشتم که تلفن همراهم خاموش شد و یک مسیر طولانی هیچ گونه دسترسی به تلفن نداشتم.
خلاصه پنج صبح بود که رسیدم خانه و تا گوشی را روشن کردم....
دیدم هر پنج دقیقه یک بار پیام داده که:
"من خوابم نمیبره، شعر لطفا"
آخرین پیامش هم برای دو دقیقه پیش بود...
اشکم بی اختیار روی گونه لم داد...
دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم ..
آن چنان که کل شهر توان جدا کردنمان را نداشته باشند... .
.
.
عزیزم نمیدانم باز هم بیدار می‌مانی یا نه!
نمی‌دانم باز هم بی‌خواب می‌شوی یا نه!
فقط راستش را اگر بخواهی
کلی شعر روی دستم باد کرده...
کلی شعر که برای اپراتور میخوانم وقتی می‌گوید مشترک مورد نظرت خاموش است
کلی شعر که این بار من را بی‌خواب کرده‌اند...
کلی شعر که نمی‌دانم بدون گوش کردنشان
چگونه می‌خوابی؟!


♥ پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 23:54 توسط ستاره

یادت نره

🌙
بهم قول بده که یادت بمونه همیشه خنده‌های
از تهِ دلمونو ، یادت نره که کنارتم همیشه حتی اگه خیلی
دور باشم ، یادت نره که بهترین چایی عمرمونو
باهم خوردیم ، یادت نره چقدر باهم تو خیابونا زدیم زیر
آواز و مثل دیوونه ها آهنگ خوندیم
یادت نره همه ی دعواهامونو ، تموم قهر و آشتیامونو ،
تموم تنهاییای دو نفرمونو ،
یادت نره تموم آهنگایی که باهم گوش کردیمو ،
تموم فیلم هایی که دیدیم و تا آخرش
هزار بار باهم حرف زدیم ، یادت نره تموم گریه هامونو ،
تموم غصه هامونو ، تموم ذوقامونو ،
تموم دلتنگیامونو که هیچکس جز خودمون نمیدونه !
تموم لحظه هایی که نگات کردم و حواست نبود ،
یادت نره تموم لحظه هایی که عاشق هم بودیم رو ،
یادت نره که ما همو داریم همیشه ، تا ابد
یادت نره یکی اینجا هست که خیلی دوست داره ، حتی
وقتی که خودتم خودتو دوست نداری .
یادت نره ، خُب ؟!


♥ پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 23:53 توسط ستاره

دلتنگی


آدمهاى زيادى هستند
كه هر روز يواشكى
دلشان مى گيرد
براى كسى كه هيچ وقت قرار نيست به هم برسند
و بدتر از آن 
هيچ وقت نمى توانند
دلتنگيشان را فرياد بزنند
و اين خودش
بدحالت ترين حالت
يك حال خراب است
😔


♥ پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 23:52 توسط ستاره

یک او

خدای من! جهنمی هستم اما اگر مرا به بهشت راه دادی
شلوغ نمیکنم،آرام و بی سر و‌صدا گوشه‌ای مینشینم و
به کسی کاری ندارم. تو هم قول بده، جای تمام لذت های بهشت؛ تاکید میکنم، جای تمام لذت های بهشت به من یک دانه «او» بدهی، عین همان که در دنیا به من نشانش دادی ولی ندادی! با همان چشم ها، با همان خنده ها، با همان ابعاد آغوش و همان تاب مو.
مال خودِ خودم هم باشد، بی نهایت هم باشد، خیال رفتن هم نداشته باشد، همین!
خدایا من از هشت طبقه بهشتت، همین یک‌دانه «او» برایم کافیست.


♥ پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 14:26 توسط ستاره

بهار آغوش تو

وقتی
باران چشمانت
مهر را به کویر نگاهم می بارد
وقتی بهار آغوشت
شکوفه احساسم را
سبز نگاه می دارد
درون گلدان آرزوهایم
وفاداری می روید و
من با مهر بوسه
پای برگه عشقت را
مهر می دارم و با عشق
تو را به نکاح آرزوهایم در می ارم

تو را که صدا می‌زنم،
بهار سر می‌رسد و
نامت شکوفه‌‌ای می‌شود و می‌نشیند بر لب‌هایم.
و بی شک، بوسه 
میوه‌‌ای چیدنی‌ست؛
برای تو،
برای من،
برای ما که 
همه‌ی تنمان بهار است...

 

دوستت دارم

 


✘ادامهـ مطلبـ✘

♥ سه شنبه سوم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 10:13 توسط پسرافتاب

جناب

سلام جِنابِ کسی که مَنظور مَنی!
خواستم یادآوری کنم دلِتنگی بوجود که آمد،
از بِین نمی‌رود،بَلکه از روزی به روزِ دیگر مُنتقل می‌شود.
پاد‌‌ دردَش هَم دیدنِ رویِ ماهِ شُماست!
خواستَم یادِتان بیاندازَم،که دیگر طاَقت نَدارم...

خواستم به عرضِتان بِرسانَم؛
زِمستانُ امسال خَطرناک است، چون پاییزَش زیادی سوز داشت،هم رویُمان را سوزاند هم دِلمان را!
خواستَم بگویَم اگر زَحمتی نیست ،کَمی هم به فکرِ مَن باشید،راهِ ‌دوری نمی‌رود ..
فَقط خواستم به مَحضرِ بُزرگوارتان بِرسانم؛
چِقدر نبودِ شُما پُر رَنگ است!
چقدر بَد رَنگ است!
چقدر نیستید ...
کاش بَررسی کنید،
من که دیگر رَمَقی برایَم نَمانده است!


♥ یکشنبه یکم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 14:57 توسط ستاره