عاشقانه های من

و اما نیمه شبی من خواهم رفت از دنیایی که مال من نیست از زمینی که مرا بیهوده بدان بسته اند

بامن حرف بزن

با من حرف بزن!
گلویت تنوری گرم
که گندم را به شکل قرص نان
میان انسان و گنجشک تقسیم می کند
و لب هایت
شمایل پیراهن سرخی ست
که روی بند
زبان باد را می فهمد.

من خسته ام
و خستگی همیشه از پاها رسوخ می کند
وقتی که ایستاده ای
و از پشت سر
برای رفتن آدم ها دست تکان می دهی.

من خسته ام عزیزم،
و "خستگی"
واژه ای است که کارش را بلد است
رنج، کارش را بلد است
قرص ها، کارشان را بلدند
و تنهایی
پنجمین عنصری ست که انسان را می سازد!

بغلم کن و با من حرف بزن،
تا برای روزهای مبادا
استقامت را
به شکل استرلیزه
در پاهایم ذخیره کنم.
 


♥ سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۹ ساعت 19:29 توسط ستاره

یادت همیشه با من است

یادت باشد
یادت همیشه با من است و
رود عشقت
در بستر احساسم تا همیشه جاری
همیشه وقت آمدن
آغوشت را 
مزین به شعر لبخند نما
چشمانت را پر کن از اشک شوق
و وقتی بغلم می کنی
تمام احساست را
در خانه قلبم جای بگذار
دوست دارم خشت خشت خانه احساسم
پر باشد از دوست داشتن هایی که
تو
در آغوش خزان زده ام
به ودیعه جا نهاده ای

بانو جانم
از ماه چشمانم
تا ستاره چشمانت راهی نیست
من هر روز 
پیرامون حضورت طواف کنم
و سوار بر بال لبخند
در آغوشت می کشم
و چونان پروانه ای در حسرت پیله
محکم بودنت را می چسبم
تند تند
داغ داغ می بوسمت
مبادا باد خزان جدایمان دارد
یا دلتنگی 
تصمیم بگیرد
نقشی از خزان درون کالبد احساسم جا بگذارد

دوستت دارم 


♥ سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۹ ساعت 1:57 توسط پسرافتاب

شب

شب است و دلتنگ توام ...

باید منتظر صبح بمانم

صبح شود برای ابرها تعریف خواهم کرد

دیشب بر من چه گذشت

راستی تو این را هم نمی دانی

ابرهای اینجا برای سازهای ناهماهنگ دل من می رقصند

من از خود فارغ می شوم

نگاه می کنم... نگاه می کنم

آرزو های تکراری

ای کاش بر روی آنها خانه ایی داشتم

از آن به تو نگاه می کردم و تنها به تو

تنها به تو ..


♥ شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۹ ساعت 21:9 توسط ستاره

من
هر روز صبح
از دریچه خورشید
به تماشای نگاهت می نشینم
تو
متولد می شوی
و با شعر نور
بر پیکر شب زده زمین 
صبح می پاشی
و آغاز می شود روز دیگری که
موطنش آغوش توست
تو
بغلم می کنی
و استشمام عطر تند حضورت 
مرا دوباره عاشق می کند
کتاب احساسم را ورق می زنی و
من با لمس جوانه لبخندت
دوباره به زندگی پیوند می خورم

و چون با عشق
بذر بوسه را
میهمان لبم می داری
خبر داری
داری دیوانه ام می داری
و چون با بوسه 
گونه هایم را 
نوازش می داری
خبر داری 
داری مرا به زندگی پیوند می داری
زندگی 
نقش بستن شعر لبخند است
بر دهانی که از تکرار نام پرمهرت
سیر نمی گردد

می بوسمت
لب هایم با تکرار 
واژه عشق آشتی می کنند
خلوت خیال عاشقانه ام
پر می شود از نور
و صبح 
با نوری عظیم
در آغوشم می کشد
نوری که همانندش را ندیده ام
خورشید پای به آسمان خیالم می گذارد
و من 
سوار بر اسب راهوار عشق
چهار نعل به سوی خوشبختی می تازم

دوستت دارم بانوی خوب ارزوهایم


♥ یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۹ ساعت 8:30 توسط پسرافتاب